![]() |
![]() |
|
|
سالي گذشته است زان ماجرا که عشق من و او از آن شکفت زان شام ها که قصه ي تنهاييم شنفت در آن شب اميد چشمان او به سبزي مرداب سبز بود در گوش من ترانه نيزار مي سرود آغوش مهر او گرماي بيکرانه ي ظهر کوير داشت زان ماجراي تلخ سالي گذشته است با آنکه داستان من و او کهن شده ست با آنکه دوستدار شکارم ولي هنوز هرگاه بر کرانه ي مرداب مي رسم با تير سينه سوز مرغابيان وحشي آنرا نمي زنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
خورشيد زيبا غروب مي كند غروبي به رنگ سرخ آتشين به رنگ خون به رنگ شقايق به رنگ غمهاي عالم دلم مي گيرد ، دلم مي گيرد روزي من هم مثل خورشيد زيبا غروب مي كنم و گرماي وجودم سرد مي شود به آسمان مي روم ، تا عشقم را بيابم او هم مرا از ميان بغ گل سرخ صدا مي زند با خوشحالي به طرفش مي دوم گل سرخ زيبايي به رنگ غروب خورشيد به من هديه مي كند دست دردست هم ، در باغ گل سرخ قدم مي زنيم نواي زيبايي عشق را در گوشم زمزمه می كند مانند جفتي مرغ عشق زيبا ، آشيانه مي سازيم و تا ابد عشق و محبت در باغ زيباي گل سرخ مي مانيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
يار من ، دلدار من ، غمخوار من مايه ي اميد قلب زار من دوريت امشب روانم تيره کرد لشکر غم را به جانم چيره کرد ز آتش اندوه ، جانم پاک سوخت اين دل رنجيده ي غمناک سوخت روزگاري با تو روزي داشتم در دل از عشق تو سوزي داشتم چون شد آن ايام نغز دلپسند ؟ چون شدي تو همدم مشکل پسند ؟ امشب از هر شب جهان زيباترست چادر الماس دوزش محشر ست گفته ام محشر ، مکن با من ستيز آسمان کرده ست گويي رستخيز رستخيزي بي گزند دواري محشر زيبايي و افسونگري از خلال قطعه يي ابر سياه نقره پاشان مي درخشد قرص ماه زير نور او درختان بلند هستشان بر سر مگر سيمين پرند تار و روشن ، شاخه هاي سرو و بيد همچو قلب من پر از بيم و اميد موج هاي سبزه از باد شمال نقش پردازان امواج خيال هر طرف آياتي از خوشحالي است زين ميان جاي تو تنها خالي است بوي پيچک ها مرا بي تاب کرد پلک هايم آرزوي خواب کرد خواب گفتم ، آه اين افسانه بود بي تو و دور از تو خوابم کي ربود ؟ مرغکان با نغمه مستم مي کنند بي خبر از بود و هستم مي کنند وين نسيم خوش چو غوغا مي کند دفتر انديه را وا مي کند دفتر ايام نغز رفته را خاطرات اين دل آشفته را صفحه صفحه مي گشايد در برم کز گذشت عمر خود ياد آوردم ديده ام شب هاي روشن بي شمار ليک در خاطر ندارم يادگار لحظه يي بهتر از آن هنگام ها کز لبانم مي گرفتي کام ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
نيست ياري تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش چنگ اندوهم خدا را زخمه اي زخمه اي تا بركشم آواز خويش برلبانم قفل خاموشي زدم با كليدي آشنا بازش كنيد كودك دل رنجه ي دست جفاست با سر انگشت وفا نازش كنيد پر كن اين پيمانه را اي هم نفس پر كن اين پيمانه را از خون او مست مستم كن چنان كز شور مي باز گويم قصه افسون او رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد آتشي كز ديدگانش سر كشيد اين دل ديوانه را دربند كرد از لبانش كي نشان دارم به جان جز شرار بوسه هاي دلنشين بر تنم كي مانده است يادگار جز فشار بازوان آهنين من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد در ميان خرمن گيسوي من آنقدر دانم كه اين آشفتگي زان سبب افتاده اندر موي من آتشي شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ايمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسمانم گرفت گم شدم در پهنه صحراي عشق در شبي چون چهره بختم سياه ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت بر سرم باريد باران گناه مست بودم مست عشق و مست ناز مردي آمد قلب سنگم را ربود بس كه رنجم داد و لذت دادمش ترك او كرد چه مي دانم كه بود مستيم از سر پريد اي همنفس بار ديگر پركن اين پيمانه را خون بده خون دل آن خودپرست تا به پايان آرم اين افسانه را |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز ميگفتم ليك با اندوه و با ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا ميكشت باز زندانبان خود بودم آن من ديوانه عاصي در درونم هايهو مي كرد مشت بر ديوارها ميكوفت روزني را جستجو مي كرد در درونم راه ميپيمود همچو روحي در شبستاني بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني مي شنيدم نيمه شب در خواب هايهاي گريه هايش را در صدايم گوش ميكردم درد سيال صدايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني در ميان گريه مي ناليد دوستش دارم نمي داني بانگ او آن بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر ميخاست ليك درمن تا كه مي پيچيد مرده اي از گور بر مي خاست مرده اي كز پيكرش مي ريخت عطر شور انگيز شب بوها قلب من در سينه مي لرزيد مثل قلب بچه آهو ها در سياهي پيش مي آمد جسمش از ذرات ظلمت بود چون به من نزديكتر ميشد ورطه تاريك لذت بود مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان روياها زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنيا ها باز تصويري غبار آلود زان شب كوچك شب ميعاد زان اطاق ساكت سرشار از سعادت هاي بي بنياد در سياهي دستهاي من مي شكفت از حس دستانش شكل سرگرداني من بود بوي غم مي داد چشمانش ريشه هامان در سياهي ها قلب هامان ميوه هاي نور يكديگر را سير ميكرديم با بهار باغهاي دور مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رويا ها زورق انديشه ام آرام ميگذشت از مرز دنيا ها روزها رفتند و من ديگر خود نميدانم كدامينم آن مغرور سر سخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم ؟ بگذرم گر از سر پيمان ميكشد اين غم دگر بارم مي نشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
از من رميده يي و من ساده دل هنوز بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم ياد آر آن زن آن زن ديوانه را كه خفت يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس خنديد در نگاه گريزنده اش نياز لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه هر قصه ايي كه ز عشق خواندي به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است دردا دگر چه مانده از آن شب شب شگفت آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز بر سينه پر آتش خود مي فشارمت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل نه پيغامي نه پيك آشنايي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدايي ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحر گاهي زني دامن كشان رفت پريشان مرغ ره گم كرده اي بود كه زار و خسته سوي آشيان رفت كجا كس در قفايش اشك غم ريخت كجا كس با زبانش آشنا بود ندانستند اين بيگانه مردم كه بانگ او طنين ناله ها بود به چشمي خيره شد شايد بيابد نهانگاه اميد و آرزو را دريغا آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افكند او را به او جز از هوس چيزي نگفتند در او جز جلوه ظاهر نديدند به هرجا رفت در گوشش سرودند كه زن را بهر عشرت آفريدند شبي در دامني افتاد و ناليد مرو ! بگذار در اين واپسين دم ز ديدارت دلم سيراب گردد شبح پنهان شد و در خورد بر هم چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟ چرا در بستر آغوش او خفت ؟ چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟ چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود كه در دام گل خورشيد افتاد سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد به كام تشنه اش لغزيد و جان داد به جامي باده شور افكني بود كه در عشق لباني تشنه مي سوخت چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي بقلب جام از شادي مي افروخت شبي نا گه سر آمد انتظارش لبش در كام سوزاني هوس ريخت چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟ چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟ كنون اين او و اين خاموشي سرد نه پيغامي نه پيك آشنايي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدايي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
از بيم و اميد عشق رنجورم آرامش جاودانه مي خواهم بر حسرت دل دگر نيفزايم آسايش بيكرانه مي خواهم پا بر سر دل نهاده مي گويم بگذاشتن از آن ستيزه جو خوشتر يك بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشين خوشتر پنداشت اگر شبي به سرمستي در بستر عشق او سحر كردم شبهاي دگر كه رفته از عمرم در دامن ديگران به سر كردم ديگر نكنم ز روي ناداني قرباني عشق او غرورم را شايد كه چو بگذرم از او يابم آن گمشده شادي و سرورم را آنكس كه مرا نشاط و مستي داد آنكس كه مرا اميد و شادي بود هر جا كه نشست بي تامل گفت او يك +زن ساده لوح عادي بود مي سوزم از اين دو رويي و نيرنگ يكرنگي كودكانه مي خواهم اي مرگ از آن لبان خاموشت يك بوسه جاودانه مي خواهم رو پيش زني ببر غرورت را كو عشق ترا به هيچ نشمارد آن پيكر داغ و دردمندت را با مهر به روي سينه نفشارد عشقي كه ترا نثار ره كردم در سينه ديگري نخواهي يافت زان بوسه كه بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذري نخواهي يافت در جستجوي تو و نگاه تو ديگر ندود نگاه بي تابم انديشه آن دو چشم رويايي هرگز نبرد ز ديدگان خوابم ديگر به هواي لحظه اي ديدار دنبال تو در بدر نميگردم دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم در ظلمت آن اطاقك خاموش بيچاره و منتظر نمي مانم هر لحظه نظر به در نمي دوزم وان آه نهان به لب نميرانم اي زن كه دلي پر از صفا داري از مرد وفا مجو مجو هرگز او معني عشق را نمي داند راز دل خود به او مگو هرگز |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 بهمن1386ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
خفته بوديم و شعاع آفتاب بر سراپامان بنرمي ميخزيد روي كشي هاي ايوان دست نور سايه هامان را شتابان ميكشيد موج رنگين افق پايان نداشت آسمان از عطر روز آكنده بود گرد ما گويي حرير ابرها پرده اي نيلوفري افكنده بود دوستت دارم خموش خسته جان باز هم لغزيد بر لبهاي من ليك گويي در سكوت نيمروز گم شد از بيحاصلي آواي من ناله كردم : آفتاب ...اي آفتاب بر گل خشكيده اي ديگر متاب تشنه لب بوديم و او ما را فريفت در كوير زندگاني چون سراب در خطوط چهره اش نا گه خزيد سايه هاي حسرت پنهان او چنگ زد خورشيد بر گيسوي من آسمان لغزيد در چشمان او آه ... كاش آن لحظه پاياني نداشت در غم هم محو و رسوا ميشديم كاش با خورشيد مي آميختيم كاش همرنگ افقها مي شديم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 بهمن1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
اي كاش ما را با تو پيماني دگر بود اي كاش ما را لحظه هايي خوبتر بود اي كاش فرجامي دگر رؤياي ما داشت ايام ما با حسن رويت در گذر بود اي كاش در قلبم در اين زندان دنيا اميد خوش بودن به فردايي دگر بود اي كاش زين رؤياي هستي بر كن عشق آن مهرخ دنياي خوبي باخبر بود اي كاش در عمق نگاه با تو بودم معناي خوش بودن به رخسار قمر بود اي كاش با آن ساغر نام آور علم همره شدن پايان اين شوريده سر بود اي كاش مي شد آگهش زين راز دل كرد اي كاش ما را در جواني اين هنر بود اي كاش مي شد عاقبت از خود رهيدن اي كاش پايان شب ظلمت سحر بود اي كاش در امواج آبي رنگ دريا مرغ مهاجر را فرودي بي خطر بود اي كاش با ما اندر اين صحراي عزلت آن شهسوار مست خوبي همسفر بود اي كاش در توفان غم افزاي حرمان درمان درد هجر گل ما را ثمر بود اي كاش كام از لعل گل در شام ديدار آغاز وصل مهرخ والاگهر بود اي كاش در اين انعكاس باور عشق آگه جهان زين سينه پرشور و شر بود اي كاش مي شد درد ما را چاره وصلش يا جام ما را شوكران درد سفر بود اي كاش در ميعادت اي سرشار از احساس ما را در اوج همصدايي بال و پر بود اي كاش بي همتا گنون بودي كنارم تا قلب من از عشق ديگر بر حذر بود اي كاش اين پاييز اين سرماي جانكاه بر آن شقايقهاي مستي بي نظر بود اي كاش روي ماهت اي رزم آور عشق در كارزار زندگي ما را سپر بود اي كاش در روز جواني هر چه جانست در آتشت چون ساقه هاي خشك و تر بود اي كاش زين حسن رخ زرين تن عشق اين آدمي از كار خود آگاهتر بود اي كاش سيلي مي شد از ايثار اشكم تا سرنگون اين عالم خواهان زر بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 دی1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
مادر! از عرش يقين آيت احسان داري پرتويي در دل خود از ره خوبان داري من در اين وادي مستي به جواني ماندم تو در اين غفلت من عزت عرفان داري من ز خود خواهي خود سخت نمودم راهت تو مرا زين همه ايثار چه حيران داري شامگه باز آمد ليك در اين افكارم كه به هر درد و غمي يك مي درمان داري خام در كودكي و تشنه ز اين دريايم تو وراي سخنم قدرت و ايمان داري ره ديگر چو روم حيف نمودم فكرت تو مگر اي دل من فرصت جبران داري ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 دی1386ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 دی1386ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
کاش مي شد ظرفيت ها را قالب گرفت کاش مي شد در باريکه هاى سيال ذهن تصويري از فرداهاى دور برداشت تا با آن ، لحظه هاى زيبا کاشت کاش مي شد هر روزي را که بد بود ، برداشت جاى آن روز ، روز ديگري کاشت کاش مي شد کاش مي شد با تمام باورها با زورقي به سوي درياها رفت و از آنجا تا فروغ بي نشانه تا رؤياها تا اساطير با پاى برهنه تنها رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
پيوسته ترديدي مي گذاردت بر سر دوراهي كجا بايد رفت ؟ به كدام سمت يا كدامين سو اما راه دريا مي شناسد رود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 آذر1386ساعت 6:22 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
هر چه جلوتر گام بر می داریم معادلات زندگی را سخت تر وحل ناشدنی تر می یابیم یادمه اون روزهای کودکی را که با دیگر هم سن وسالانمون توی کو چه ها بازی می کردیم ودستان پر مهر و کودکانه امان را به یکدیگر می دادیم واز محبت حلقه ای درست می کردیم و می چرخیدیم آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا و ... چه کودکانه می نمود ای بازی، با چه شور وحرارتی می چرخیدیم وبه زندگی می خندیدیم کوچک بودیم اما دنیای مهربانیهامان بزرگ کوچک بودیم ولی گرمی دستهامون مال آمال ازعشقی داغ با جسمی کوچک روحی بزرگ داشتیم وهر چه دایره بازیهامون بزرگتر،با شور وشعفی وصف ناشدنی یکصدا فریاد می زدیم فریادی که از ته دل بود از ته ضمیری آرام و از ته خوشبختی اما با بزرگ شدن جسم ،روحمان را به زنجیر ادعا ونیاز بستیم وخود را اسیر خواهشهامون کردیم قلبهامونو خالی کردیم از تپش احساس و چشمانمونو بستیم به سوی حقیقت و از دستهامون سلب کردیم توان محبت کردن را وبدینگونه شد که خود را در زندگی پر از حقارت و در وجودی پر نیاز از سرزنش یافتیم حقارت تا آنجا که کسی را به جز خود نمی خواهیم وهر چه دایره زندگیمون کوچکتر باشه احساس آرامشمون بیشترخواهد بود و که می تواند این معادلات گنگ را حل کند که می تواند بین آن معادله کودکی وبزرگ منشی واین معادله بزرگی وحقارت توازن برقرار نماید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 آذر1386ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
مي شد از بودن تو عالمي ترانه ساخت کهنه ها رو تازه کرد از تو يک بهانه ساخت با تو مي شد که صدام همه جا رو پر کنه تا قيامت اسم ما همه جا رو پر کنه اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسکي کور و کر بازيچه ي باد مثل يک بادبادکي دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم تو رو خيلي دير شناختم وقتي که تمو شدم نه يک دست رفيق دستام نه شريک غم بودي واسه حس کردن دردام خيلي خيلي کم بودي توي شهر بي کسي هام تو رو از دور مي ديدم با رسيدن به تو افسوس به تباهي رسيدم شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود لحظه ي شناختن تو لحظه ي تموم شدن بود مگه مي شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت عاشق چيزي که نيست شد روي دريا خونه ساخت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
سنگینی زمان در وجودم رخنه کرده ،چنانکه از بغض آن استخوانهایم سخت در فشارند بغض تنهایی آری تنهایی
رنج می برم از خود بیگانگی خودم،که چقدر با خودم غریبم زمان هم لذت می برد از آزار دادن من روزگار چه بی رحمانه بر من نگاه سرد دارد ومن چه بیقرارم وبی زار از تراوش ناجوانمردانه زندگی چقدر بی خیالند وبی صدا هر آنچه را که در اطرافم احساس میکنم قلب پرقساوتشان پرواز روحم را در مسیر کمال و آرامش به سقوطی سهمگین کشانده زمانی واژه محبت چقدر برایم مقدس بود وستودنی اما آن را نیز از من ربودند و بر دیوار دلم به صلیب کشاندند
و ای وای خودم را نیز گم کردم واژه های شبنم وباران در ذهنم گم گشته اند دیر زمانی است که می پندارم چقدر زود و چه زود خودم را از دست داده ام
کجاست آن همه امید وشفافیت ؟ کجاست زلالی فکر واندیشه؟ کجاست ایمان ونجابت؟ و کجاست روزنه های نور؟ وکجاست دستی که مرا پیوند زند به فصلی از امید؟ اما هرگز چنین نخواهد شد چون در سرزمینی که من قدم گذاشته ام خودخواهی وشقاوت یک آئین است شقاوت،شقاوت وشقاوت
برایم قفسی ساخته اند از جنس زندگی اجباری از جنس آرزوهای بر باد رفته حرفهای گفته نشده و در بغض خفه شده وفریادهایی که کسی نیست آن رابشنود وچقدر سخت است پروبال زدن در این قفس کاش پروانه ای بودم تا شایداز سوختن بالهایم در آتش شمع، او خود نیز برایم اشک می ریخت وذوب می شد تا بی ثمر فنا نشوم
وحال کسی نیست که بنوشاند مرا جرعه ای ازامید ومحبت تا رهایی یابم از به انتها رسیدن از گریز از فرار از سقوط آیا امیدی هست به این جرعه و من چه سخت در عطشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آبان1386ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
در گذر زمان پندار من از عبورلحظه های زندگی چیزی است پر هیاهووپرغوغا از استرس وترس می ترسممی ترسم که با گذشت زمان،زندگی دیگر بوی سپید آینده را ندهد ورنگ تیره و تار سیاه را به خود بگیرد این روزها همه چیز را تار میبینم رنگها حرف تیره بودنشان را می زنند آب حرف کدر بودنش را وماه دیگر نمی تابد وزش نسیم بهاری جای خودش را به گرد باد کویری داده است وخودم و در خودم به جای محبت چیزی به اسم انزجار را احساس میکنم سخت در تب وتابم که مبادا این انزجار روحم را فتح کند تا مبادا بر خلاف عقایدم عمل کنم یادم می یاد از روزهایی که: عشق بود عاطفه بود احساس پاک بود آینده ای بود امیدی بود و... آبی زلال وگورا وآسمانی صاف ومهربان وزمینی سبز وعاشق را در کنارم احساس می کردم خودم راازتبار باران می دیدم آبی بودم،آبی آبی آری آنسوی افق های امید قدم می زدم ولی در این زمان شکسته ام شکسته تنها و پریشان |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
منم تنهاترین غریبه بی کس وتنها رسوای رسوا بی عشق وسود ا
هیچ صدای آشنایی کمک رسم نشد هیچ دست پر مهری فریاد رسم نشد دیگر نمی شنوند فریادهای غصه دارم را دیگر نمی فهمند احساس ترک دارم را
دیگر مهم نیست طلوع خورشید از مشرق وغروبش از مغرب دیگر دانه های شفاف باران زیبائی همیشگی اش را ندارد
دیگر فکر نخواهم کرد به لعل ومرجان فیروزه وزمرد دیگر زمین وآسمان را هم نمی خواهم چونکه خاطرا ت تنهاییهام را در بین این دو احساس کردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 5:47 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
بسته بر شادىّ و عشرت غصه و غم راه را عقده از غم بر رخ دل بسته راه آه را بر دلم داغى گران باشد كه جانم سوخته مانم آیا با كه گویم این غم جانكاه را؟ شد رئیس مذهب ما از جفا خونین جگر این مصیبت کرده دل خون مردم آگاه را آن كه با خون جگر بر شیعیان هموار كر د در خط سرخ ولایت تا قیامت راه را زهر كین نوشید امّا با عدو سازش نكرد كرد تا رسواى عالم دشمن بدخواه را
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 آبان1386ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
مي خواهم با تو بمانم مي خواهم از تو بگريزم ميان اين همه ديوار نه راهي در پيش نه راهي در پس زمين به هم دردي با من تكاني مي خورد همه جا باد است و لرزش سكوت را هم ياراي هم دردي با من نيست به كجا بگريزم اي يار اي يگانه ترين يار جستجوي بي پاياني در اندرونم ترا آن جا هم خواهم يافت ترا در مخفي ترين خلوت درون ترا اي فرشته كوچك انتظار ترا اي فرشته عذاب زندگيم با يافتن تو جستجوي دوباره اي آغاز خواهم كرد به درون تو اين راه را برگشتي هست؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
كجا مي روي ؟ با تو هستم اي رانده حتي از آينه اي خسته حتي از خودت كجاي اين همه رفتن راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟ كجاي اين همه نشستن جايي براي ماندن ديدي ؟ سر به راه رو به نمي داني تا كجا چرا اتاقت را با خود مي بري ؟ چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟ خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟ يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود حرفي براي تو دارد سطري نشاني راهي خيالت من از اين همه فريب كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند چيزي نفهميده ام ؟ خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان كه رو به از صبح توپ بازي تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند چيزي نفهميده ام ؟ هنوز راهي از چشم هاي خيسم رو به خاك بازي در باغ و پله هاي شكسته ي روز دبستان مي رود هنوز بغضي ساده رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد مي شكند حالا در اين بي كجايي پرشتاب با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟ تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آبان1386ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
در مني و اين همه ز من جدا با مني ور ديده ات بسوي غير بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوي غير غرق غم دلم به سينه مي تپد با تو بي قرار و بي تو بي قرار واي از آن دمي كه بيخبر زمن بر كشي تو رخت خويش از اين ديار سايه تو ام بهر كجا روي سر نهاده ام به زير پاي تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا كه برگزينمش به جاي تو شادي و غم مني به حيرتم خواهم از تو ... در تو آورم پناه موج وحشيم كه بي خبر ز خويش گشته ام اسير جذبه هاي ماه گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد رشته وفا مگر گسستني است ؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شكستني است ؟ ديدمت شبي بخواب و سرخوشم وه ... مگر به خوابها ببينمت غنچه نيستي كه مست اشتياق خيزم و ز شاخه ها بچينمت شعله ميكشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو ره مبند... بلكه ره برم شوق در سراچه غم نهان تو |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آبان1386ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم تويي آن آسمالن صاف و روشن من اين كنج قفس مرغي اسيرم ز پشت ميله هاي سرد تيره نگاه حسرتم حيران به رويت در اين فكرم كه دستي پيش آيد و من ناگه گشايم پر به سويت در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خاموش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگي از سر بگيرم در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست ز پشت ميله ها هر صبح روشن نگاه كودكي خندد به رويم چو من سر مي كنم آواز شادي لبش با بوسه مي آيد به سويم اگر اي آسمان خواهم كه يك روز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر كه من مرغي اسيرم من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان مي كنم ويرانه اي را اگر خواهم كه خاموشي گزينم پريشان مي كنم كاشانه ای را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 6:59 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلختا نيمه شب بياد تو چشمم نخفته است اي مايه اميد من اي تكيه گاه دور هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت احساس قلب كوچك خود را نهان كنم بگذار تا ترانه من رازگو شود بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم تا بر گذشته مينگرم عشق خويش را چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است اين شعر غير رنجش يارم به من چه داد اين درد را چگونه توانم نهان كنم آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است اين شعر ها كه روح ترا رنج داده است فريادهاي يك دل محنت كشيده است گفتم قفس ولي چه بگويم كه پيش از اين آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود دردا كه اين جهان فريباي نقشباز با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر بار دگر به كنج قفس رو نموده ام بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ بندي دگر دوباره بپايم نيفكند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 6:57 قبل از ظهر توسط شتاب |
|
|
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند خود ندانم چه خطايي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جايي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست هر كجا مينگرم باز هم اوست كه به چشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل برود تا لبي بر لب من مي لغزد مي كشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود مي كشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم كه ز دل بر دارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه اي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را مادر اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست بجز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيدم اين زيبايي بشكن اين آينه را اي مادر حاصلم چيست ز خودآرايي در ببنديد و بگوييد كه من جز از او همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست فاش گوييد كه عاشق هستم قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد كه پيغام از كيست گر از او نيست بگوييد آن زن دير گاهيست در اين منزل نيست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
پائیز از چهره طبيعت افسونكار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه هاي حسرت و ماتم را پاييز اي مسافر خاك آلوده در دامنت چه چيز نهان داري جز برگهاي مرده و خشكيده ديگر چه ثروتي به جهان داري جز غم چه ميدهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت ؟ جز سردي و ملال چه ميبخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟ در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته مي دهد آزارم آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم پاييز اي سرود خيال انگيز پاييز اي ترانه محنت بار پاييز اي تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسونكار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط شتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کاش عشقم،شعرهایم خواهشم دریا نبود کاش درهای دلم سوی طبیعت وانبود
کاش چشمانم تقاضای غزل از من نداشت یا نگاه بیقرارم خسته از فردا نبود |
| آرشیو موضوعی |
|
پاییز از یاد رفته بازگشت اسیر نغمه درد کسی نیست با خودم حرف میزنم جستجوي بي پايان ویژه شهادت منم لحظات |
| پیوندها |
|
کهکشان دل تنها بی کس kabul night کیمیاگر لیلوا |
|
RSS
|